در زمان من موسسه اکبر فعالیت ها و تعداد کارمندان خود را گسترش داد. موسسه اکبر مسولیت واحد سروی زراعتی کمیته سویدن برای افغانستان را در سال (۱۹۹۴)، بعداً چاپخانه IRC و (چاپ روی تکه) یا (چاپ سیلک) HERC را به عهده گرفت. در مورد واحد سروی، بحث جالب را با طالبان در قندهار به یاد دارم  که آیا برای امنیت سروی کننده گان  به آنها کلاشینکوف بدهند یا نه. چاپخانه تعداد زیاد کتوب درسی را برای برنامه آموزشی کمیته سویدن چاپ کرد. چاپ روی تکه (چاپ سیلک) تا حد زیادی برای توسعه مواد آموزشی برای برنامه های مختلف استفاده میشد.علاوه بر آن دفاتر ساحوی موسسه اکبردر سال (۱۹۹۶)، در کابل، هرات و جلال آباد وجود داشت. کار با واحدهای مختلف همیشه متفاوت اما جالب بود.
در جریان ماموریتم دریافتم که ملاقات با رؤساء مختلف و کارمندان ارشد و بحث در مورد موضوعات کلیدی بسیار جالب بود حتی اگر دیدگاه ها اغلباٌ متناقض و گیج کننده میبودند. من همچنین اکثراٌ با سایر نهادهای هماهنگ کننده  ANCB و ICC  در پیشاور و SWABAC  در کویته ملاقات میکردم. ما نیاز به ایجاد یک رابطه خوب داشتیم و باید تلاش برای هماهنگی موثرتر میکردیم.
اولین سفر من به افغانستان برای یک جلسه در جلال آباد و دیدار با والی این ولایت بود. از استقبال همه و غذای چاشت تا حدودی متاثر شدم و به سرعت اهمیت غذا و مخصوصاً اینکه فهمیدم که گوشت یک نیاز اساسی است! به عنوان یک گیاهخوار برای من همیشه نان و سبزیجات روی سفره وجود داشت. بعداً در سال ۱۹۹۳ من با شاکر توسط موتر به کابل رفتم - و با مقامات وزارت خانه ها، کمیته بین‌المللی صلیب سرخ، موسسات غیردولتی و دیگران ملاقات کردم تا وضعیت را از نزدیک ببینم. ما حتی یک دفتررا برای موسسه اکبر در کابل برنامه ریزی کردیم. با این حال، سال ۱۹۹۴ با افزایش درگیری های گسترده بین جناح های مختلف به ویژه در کابل، سال بدی بود. افزایش زیادی در تعداد بیجاشدگان در ننگرهار و پناهندگان به پاکستان واقع شد.
قتل کارمندان سازمان ملل در حصار شاهی (۱۹۹۳) - بین جلال آباد و مرز پاکستان - تأثیر زیاد بر جامعه کمک کننده گان گذاشت. جلسه مجمع عمومی برای بحث در مورد اینکه "چه باید کرد" روشن کرد که پاسخ آسانی وجود ندارد. اختلاف نظر قابل توجه بین ادارات وجود داشت و مشخص بود که هر تصمیم که در این محیط در آینده گرفته می شود نیاز به تفکر بسیار دقیق دارد.
مرگ نابهنگام و غم انگیز شاکر (PM) که در رود سند در اتوک غرق شد، همه ما را به شدت تکان داد - او دوست خوب بود و کسی بود که همیشه توصیه های جدی و معقول می داد. او در آن زمان در سازمان ملل متحد کار میکرد، اما ما همیشه فکر می کردیم که ممکن است دوباره با موسسه اکبر به کار خود ادامه دهد. در کابل، او مرا به پیاده ‌روی صبح وقت به بازارهای میوه و گوشت و همچنین رفتن به بازار زیرزمینی در لندی کوتل که یکی از گذرگاه‌های قبایلی است برده بود.
ورود طالبان به صحنه در اواخر سال ۱۹۹۴ - زمانی که یک گروه ناشناس شهر قندهار را تصرف کرد - باعث نگرانی جدی شد. سپس در سپتمبر ۱۹۹۶ ابتدا سقوط جلال آباد و پس از چند هفته تصرف کابل، همه چیز را در افغانستان تغییر داد و بر آینده تمام جهان نیز تأثیر گذاشت! در ابتدا احکام مختلف که صادر شد باعث نگرانی زیاد شد و جلسات متعددی برای بحث در مورد چگونگی همکاری جامعه کمک رسان و دونرها با طالبان و غیره برگزار شد. در طول سه سال بعد، این بحث ها بیشتر و بیشتر اهمیت یافت، زیرا طالبان قوانین و مقررات خود را برای مردم و جامعه کمک رسان - به ویژه در رابطه با دختران و زنان افغان در بخش آموزش و صحت، تغییر دادند. روزها صرف " تطبیق برنامه اصولی مشترک " شد. بسیاری از نشست های بین المللی نیز در نیویورک، عشق آباد، استکهلم و توکیو برگزار شد. زمانی که طالبان در جولای ۱۹۸۸ تصمیم گرفتند که همه موسسات غیردولتی باید در ساختمان پوهنتون پولی تخنیک کابل مستقر شوند، اختلال بیشتر ایجاد شد. یک صبح آفتابی طالبان آمدند و از من خواستند که محوطه دفتر را ترک کنم. آنها سپس موسسه اکبر در کابل را بستند و مهرلاک کردند و همچنین سعی کردند WFP را همزمان با در نظر گرفتن آن به عنوان یک موسسه بین المللی نیز ببندند.
این یک موقعیت کاملاً غیرعادی و خیلی سخت بود، اما من اکنون به گذشته نگاه می کنم و احساس افتخار می کنم که چنین فرصتی را داشتم که با بسیاری از افغان ها، پاکستانی ها و دیگرانی که در طول سال ها با آنها کار کردم ملاقات کنم و فرصت دیدار از این کشورها را داشته باشم. در مجموع اوقات خوب بود – و نه چندان خوب – مانند وقت که یک بمب در نزدیکی دفتر شهر نو انداخته شد – که بیشتر پنجره ها را شکستاند. من یکی از اعضای تیمی بودم که برای اولین بار با ملا غیاث، وزیر امور خارجه طالبان در جریان تصرف کابل ملاقات کردم و یک ملاقات غیر برنامه ریزی شده با حکمتیار در لغمان داشتم. من دو بار به ایران سفر کردم تا با مقامات دولتی آنجا دیدار کنم. من به تنهایی از پیشاور به کابل رفتم و برگشتم، و شبی که به کابل رسیدم برق نبود. زندگی از این جهت راحت تر بود که می توانستم به طور منظم از پروازهای سازمان ملل و کمیته بین المللی صلیب سرخ استفاده کنم و آسیب های ناشی از زلزله بزرگ در بدخشان را از نزدیک ببینم.
پیشاور محیط خوب را برای ما به عنوان یک خانواده فراهم کرد تا آنجا زندگی کنیم و باشگاه آمریکایی ها مکان خوب برای استراحت، شریک ساختن آخرین اطلاعات، جلسات غیررسمی و صرف کردن طعام چاشت در ماه رمضان بود!
واقعاً وقت خوب بود که در سال ۲۰۱۰ در پیشاور با شورای پناهندگان دنمارک به مدت شش ماه کار کردم، بسیاری من را به یاد دارند و جاوید از موسسه (HAFO) به من زیاد کمک کرد. من همچنین با افراد دیگر در این زمان در کشورهای دیگر ملاقات کردم. تنها می توان امیدوار بود که آینده بهتر برای این کشور و مردم آن وجود داشته باشد.
چارلز مک فادن
ریس اجرایی موسسه اکبر
از ماه سپتمبر سال ۱۹۹۲ الی ماه نومبر سال ۱۹۹۹